تولدی ديگر....

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتنها و رستنهاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید
طفلیست که از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید
افروختن سیگاری باشد، در فاصلهي رخوتناک دو
همآغوشی
يا عبور گيج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندی بیمعنی میگويد؛
" صبح بخير "

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهي یک تنهاییست
دل من
که به اندازهي یک عشقست
به بهانههای سادهي خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهي خانهمان کاشتهای
و به آواز قناریها
که به اندازهي یک پنجره میخوانند
......
فروغ فرخزاد
* مطلب مرتبط از همين قلم ؛
شاعري از جنس احساس (به بهانه هفتاد و سومين سالروز تولد فروغ)
> پگاه دوم فروردین ۱۳۴۵ خورشیدی، در خانهای آکنده از عطر دلنواز شکوفه گلهای اقاقیا در کوچهای در جوار بازارچه «آقا» در کناره آب انبار «لالوها» محله «قوی میدان» (سوق الاغنام) خیابان سعدی جنوبی کهن شهر قزوین چشمانم به روی دنیایی تازه گشوده شد... اینک از «لحظه چشم وا کردن من، از نخستین نفس گریه»، ۵۳ بهار میگذرد.