تنها ۸ سال داشتم که در مسیر مدرسه به اوراق پرپرشده كتابي برخوردم كه اشعاري از شاعري بي‌نام را در خود داشت. هرچه گشتم صفحات نخست كتاب را نيافتم و همين مدتها برايم مساله‌اي شده بود كه شاعر اين جمله‌هاي پراحساس كه روحم را به التهاب كشاند، كيست؟

دوسه سال بعد كه پايم به راهنمايي باز شد و كتابخانه مدرسه پهلوي، در لابه‌لاي قفسه‌هاي به خاك نشسته كتابخانه متروك مدرسه، به "تولدي ديگر" فروغ فرخزاد برخوردم. جستجويم سرانجام به نتيجه نشسته بود. دانستم صاحب شعرهاي آن كتاب پرپر شده كيست!

نوجوانيم با دلبستگي به شعرهاي مانا و جاودان شاعراني چون فروغ و سهراب گذشت و امروز در واپسين روزهاي برجای مانده از جواني، هنوز هم آثار بانويي كه جنس حرف‌‌ها و درونمايه شعرهايش، و مهم‌تر از همه نگاه انساني و مالامال از احساس به دنياي پيرامونش، يگانه و سرآمد مي‌نمايد، برايم از كشش، جذابيت و تازه‌گي خاص دوران نوجوانيم برخوردار است.

 "فروغ شاعري است كه با صميميتي ستودني از عواطف و احساسات راستينش سخن مي‌گويد و مهم‌تر آن كه به عنوان يك زن شاعر، نگاه‌هاي زنانه‌اش را به هستي جهان پيراموني و مسائل آن وارد شعر مي‌كند كه در مقايسه با شاعران زن پيش از خود بي‌سابقه بوده است و اين نبود جز آرزويش كه بتواند بخشي از شعرش را به زنان و مسائل آنان اختصاص دهد.

او همچنين با بياني عادي از مسائل ايران و ايراني در دوران جديد، سخن‌ها دارد و به جاي گرز و شمشير و ساقي و مي و … از خيابان‌هاي خلوت، رخت‌هاي روي طناب، خلوت پشت بام، روزهاي جمعه دلگير و…. گفتگو مي‌كند و با وارد كردن دنيايي از كلمات تازه و نو به شعر، به معني كلمات مفهوم و وسعت و عمق مي بخشد زيرا به نظر او زبان فارسي از چنين استعداد و وسعتي برخوردار است كه كلمات و معاني در آن وسعت يابد".

در آستانه ۱۵ ديماه، هفتاد و سومين سالروز تولد "فروغ" قطعه شعر زيباي "در برابر خدا"ي او را به همه‌ي دوست‌داران شعر و ادب پارسي تقديم مي‌دارم:

در برابر خدا

از تنگنای محبس تاريكی

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی همتا

 

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهی را

شايد درون سينه من بينی

اين مايه گناه و تباهی را

 

دل نيست اين دلی كه بمن دادی

در خون طپيده، آه، رهايش كن

يا خالی از هوا وهوس دارش

يا پای بند مهر و وفايش كن

 

تنها تو آگهی و تو می دانی

اسرار آن خطای نخستين را

تنها تو قادری كه ببخشائی

بر روح من، صفای نخستين را

 

آه، ای خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئی اميد جسم دگر دارم

 

از ديدگان روشن من بستان

شوق بسوی غير دويدن را

لطفی كن ای خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

 

عشقی بمن بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياری بمن بده كه در او بينم

يك گوشه از صفای سرشت تو

 

يكشب ز لوح خاطر من بزدای

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم بانتقام جفاكاری

در عشق تازه فتح رقيبش را

 

آه ای خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستی را

 

راضی مشو كه بنده ناچيزی

عاصی شود بغير تو روی آرد

راضی مشو كه سيل سرشكش را

در پای جام باده فرو بارد

 

از تنگنای محبس تاريكی

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی همتا