سالهای کودکی
گفتهام؛
سه وقت، «هود» را روشن نکنند تا بوی غذا بییچد در جان ِ خانه. یکی، موقع دم کردن برنج است... آن دیگری، وقت ِ قل قل کردن سبزیقرمه بر اجاق و سومی، آن هنگام که نانی پخت میشود در فر آشپزخانه... این سه، مرا به سالهای کودکیام میبرد... وقتی، بوی غذا هم، مهربانی میپراکند در دل ِ پر طراوت ِ کوچه...
+ نوشته شده در ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 14:8 توسط محمدحسن سليمانی
|
> پگاه دوم فروردین ۱۳۴۵ خورشیدی، در خانهای آکنده از عطر دلنواز شکوفه گلهای اقاقیا در کوچهای در جوار بازارچه «آقا» در کناره آب انبار «لالوها» محله «قوی میدان» (سوق الاغنام) خیابان سعدی جنوبی کهن شهر قزوین چشمانم به روی دنیایی تازه گشوده شد... اینک از «لحظه چشم وا کردن من، از نخستین نفس گریه»، ۵۳ بهار میگذرد.