شیخ و مجلس مفاخر
آورده اند؛ شیخ را گذر به دارالسلطنه قزوین افتاد، شاگردان او را گفتند؛ مجلسی در معرفی شیوخ و مشاهیر این دیار برپاست. نیک تر آن است که پس از رویت سرای معظم برجای مانده از باقرخان سعدالسلطنه، شیوخ و اعاظم قزاونه را بازشناسیم... شیخ چون پای به آن محفل نهاد؛ مجلسی دید به غایت آراسته و مفاخری به معرفی پیوسته... از او در باب مجلس و مفاخر پرسیدند، چشم از سیاهه شیوخ برگزیده برداشت و گفت؛ مجلسی نکوست و آنانکه کمر همت بدین مهم بسته اند، شایسته تکریم اند، اما حق آنست که مفاخر، زینت مُلک باشند، نه مُلک زینت مفاخر!... و جمله مردمان، آنان را «فخر الملک» بخوانند، نه صاحبان منصب و شیوخ بلدیه! که گاه به تدبیر سیاست، مفاخری را از دیده خویش می رانند و گاه، به مصلحت روزگار، قبای «فخر» بر تن ِ شماری می پوشانند.
+ نوشته شده در بیستم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 16:38 توسط محمدحسن سليمانی
|
> پگاه دوم فروردین ۱۳۴۵ خورشیدی، در خانهای آکنده از عطر دلنواز شکوفه گلهای اقاقیا در کوچهای در جوار بازارچه «آقا» در کناره آب انبار «لالوها» محله «قوی میدان» (سوق الاغنام) خیابان سعدی جنوبی کهن شهر قزوین چشمانم به روی دنیایی تازه گشوده شد... اینک از «لحظه چشم وا کردن من، از نخستین نفس گریه»، ۵۳ بهار میگذرد.