مرور خاطرات عین السلطنه | جشن تاجگذاری احمدشاه در قزوین
قهرمان میرزا سالور (زاده ۱۲۵۰ش - درگذشته ۱۳۲۴ش) ملقب به عین السلطنه، دومین فرزند پسر شاهزاده عبدالصمد میرزا عزالدوله بن محمد شاه قاجار؛ یعنی برادرزاده ناصرالدین شاه بود که البته طی عمر هفتاد و چند ساله خود مصدر شغل مهمی نشد. سواد ادبی مناسب و زبان انگلیسی را به خوبی کسب کرد؛ و هم از یازده- دوازده سالگی که پدرش (عزالدوله) حکمران همدان بود، آغاز به خاطرات نویسی روزانه کرد و این کار را به طور منظم با پشتکاری عجیب، تا آخر عمر ادامه داد.
مجموعه عظیم خاطرات وی که به همت روانشادان استاد ایرج افشار و مسعود سالور در ده مجلد به بوته نشر سپرده شده، مالامال از اطلاعات عصری است، هم از اخبار و وقایع کشوری، دولت و دربار و ولایات، امور دیوانی و ملکی و مدنی، هم حاوی دانستنیهایی که در کتب و مآخذ دیگر دیده نمیشود.
روزنامه خاطرات عین السلطنه، از آن رو که وی سالیان نسبتا طولانی برای اداره املاک پدرش در الموت، در قلعه زوارک زندگی کرد و از نزدیک با رجال سیاسی و مشاهیر قزوین ارتباط داشت و از طرق مختلف اخبار این شهر را دریافت می کرد و با دقت نظر و کنجکاوی همه چیز را در پی می جست، حاوی اطلاعات ناب و ارزشمندی در حوزه تاریخ معاصر قزوین است؛ به ویژه از آن رو که وی جزییات رویدادهای سیاسی و رخدادهای مهم این شهر را درج کرده و کوشیده است خوانندگان را در جریان هر آنچه در سال های پایانی حاکمیت قاجاریه در قزوین رخ داده، قرار دهد.
برگزاری جشن تاجگذاری احمدشاه در قزوین، یکی از صدها رخدادی است که عین السلطنه با دقت فراوان چگونگی آن را با ذکر جزییات در خاطرات روز سه شنبه، 29 تير 1293 شمسی خود ثبت کرده است. این بخش از روز نگاری قهرمان میرزا را به نقل از جلد ششم کتاب «روزنامه خاطرات عین السلطنه»، بخوانید:
پنجاه تومان برای جشن
امشب اول جشن است. حاکم دیشب مرا خواست، بعد از خیلی اظهار مهربانی و غم خواری گفت شما یک چیزی برای جشن به من کمک کنید (چون مذکور شده بود اغلب مردم از محترمین در این جشن برای آن که از دولت تنخواه قابلی داده نشده کمک می کنند). من هم قبول کردم. گفتم هرقدر بشارت السلطنه [سردار مفخم] بدهد، می دهم. حاکم آهی کشید گفت اول بنا بود بدهند بعد نکول کردند. حالا جز دویست تومان که دولت داده مابقی به عهده خودم است. گفتم چقدر می فرمائید من بدهم. گفت پنجاه تومان. گفتم حاضرم و فورا حواله طومانیانس کردم که معتمد السلطنه دودستی برات را گرفته تا نزدیک پیشانی خود برد و به زمین گذاشت.
باری ترتیب جشن تاج گذاری را بنویسم. اولا تمام بازارها و کاروانسراها را تجار و کسبه در کمال میل و رغبت چراغانی نموده اند. در خیابان آلاقاپی که واقعا اول خیابان است اول جلوی مهمان خانه را چراغان و آئین بسته اند از آن پائین تر اداره مالیه به شراکت اتراک آذربایجانی به ریاست آصف الدوله و مدیریت میرزا احمد خان پیشکار مالیه طاق نصرت خوبی بسته چراغان کرده اند. از آن گذشته جلوی اداره نظمیه است که بسیار قشنگ بسته اند. از آن رد شده طاق نصرتی اداره ایلات قزوین بسته. سردرب الاقاپی و نقاره خانه بالا و پائین آن را هم ایلات بسته اند که زینت تمام این طاقها و غیره بسته به همان قالیهای ممتاز ایرانی است که واقعا شکوهی دارد. از درب الاقاپی الی باغ چهل ستون را حکومت تزیین بسته و چراغانی کرده.
شام جشن
با آقای رفعت السلطان اول رفتیم به حیاط عدلیه که آنجا را هم خیلی قشنگ آیین بسته بودند. چای و شربت خوردیم (این جزئی یخ قزوین را هم این چند شب تمام کردند). بعد با رئیس عدلیه به دعوت حضرت حکمران برای صرف شام در سر میز حرکت کردیم. حیاط نادری و ایوان نادری را اداره مالیه به شرکت آذربایجانیها در کمال شکوه آئین بسته بودند، از آنجا وارد باغ چهل ستون شدیم که فعلا مقر اداره ژاندارمری است و امشب موقتا حکومت آنجا را برای مهمانی تصاحب نموده. عمارت چهل ستون از بناهای شاه طهماسب صفوی است که جزئی تغییری به آن داده شده. خیابان وسط باغ را بسیار قشنگ ترتیب داده بودند و آتش بازی چیده بودند. حکومت نزدیک حوض جلوی عمارت چهل ستون نشسته بود. سمت راست او را قونسل و چپ را پیشکار مالیه قبلا گرفته بودند. به همه دست داده نزد بشارت السلطنه و عدل الممالک نشستم. عده مدعوین شام از فرنگی و ایرانی گفتند پنجاه نفر است.»
اجرای موزيک، مارش دوپرس
يک دسته ارکستر از سالدات هاي [سربازان] روس به خواهش حکومت تهيه شده در کناري نشسته ارکست مي زدند و از نغمات دلکش ايرانيها هم ياد گرفته، گاهي ما را مستفيض مي کردند. از موزيکانچي هاي قديم فوج قزوين هم هفت هشت نفري باقي مانده بودند که آلات موزيک دولتي را از شکسته و مندرس به عوض مقرري و مواجب سوخت شده خود گرو نگاه داشته بودند و شغل اينها در قزوين اين بود که هر وقت نعشي بخواهند حرکت بدهند يا عروسي بخواهند بکنند يا در سر گذرها تعزيه بخوانند اينها را مي آورند با آن اسبابهاي موزيک شکسته، همان مارشها و تصنيفهاي کهنه را مي نواختند.
در اين جشن که موزيک از جمله لوازمات بود اينها را جمع آوري نموده به هرکدام يک دست لباس داده و به مشقت نواي سلام نظامي و سلامتي «مارش دوپرس» را به آنها آموخته بودند که به يک حال سوزناکي اينها را مي نواختند که خيلي تماشا داشت. موزيک فوق الذکر هم در وسط خيابان مترنم و ما را به ياد ده سال و پانزده سال قبل متذکر مي نمودند. به اين معني که اولا ايران آن وقت صاحب نظام و افواج و موزيک بود، ثاني تصنيف و نغمات آن عهد را به ياد ما مي آوردند.
آتش بازی
آتش بازي شروع شد، اما خيلي خست کرده بودند و بسيار کم بود و همان مال قزوين بود نه مال طهران. بلافاصله آمدند سر ميز. اينجا تماشائي شد. حاجي خان ماژر به خيال اول آمد جاي خودش ديد اسم رئيس عدليه را گذاشته اند. با آن قطر و قواره مضحک يک پفي کرد و گفت اي متقلبها. من نخواهم نشست و رفت سراغ جاي کارگذار. اينجا قونسل دست خود را روي صندلي گذاشته گفت مال کارگذار است. گفت اي شيطان. کارگذار با اخم تمام رفت دو تا ژاندارم که آنجا قراولي ايستاده بودند همراه گرفته و رفت (زورش به ديگران نرسيد مگر به قراول ژاندارم). من تا غذا بياورند شمردم از پنجاه نفر مدعوين بيست و هفت نفر باقي مانده بود که اغلب آن روس بودند. قونسل اين طور ديد اشاره کرد که صندليها را نزديک هم بگذارند و مهربان تر بنشينند. حسن پذيرائي از اين بهتر نمي شود که از پنجاه مهمان بيست و سه نفر قهر کنند و بروند. تمام کار ما ايرانيها را از همين قبيل قياس بايد کرد. تمام غرض است و مرض. بالا بردن درجه خود و پست نمودن درجه ديگري.
دوغ به جاي شامپاني
باري شروع به شام شد. بعد قونسل برخاسته نطق کرد و به سلامتي اعليحضرت نوشيد. حاکم نطق هاي خودش را به کارگذار رجوع کرد. او برخاست در جواب نطق مفصلي کرده به سلامتي اعليحضرت امپراطور نوشيد، همه هورا کشيدند. قونسل يکي يکي را به خطابه و نطق مجبور کرد. من هم نطق ساده اي کردم به سلامتي شاه و امپراطور و آقاياني که شرف حضور دارند. پس از «توست» هرکس هورا کشيده مي شد آن هم چند مرتبه. هورا در ميان ايرانيها هم کم کم معمول شده است. باز قونسل نطق کرد به سلامتي حاکم و سايرين نوشيد. کارگذار جواب داد،
ميرزا احمد خان زن و خواهرزنش را در ايوان عمارت نشانده بود و هر دقيقه جام شراب خود را بالا برده اشاره به آنها مي کرد و مي نوشيد و چشمها را بالاي هم گذاشته خمار مي کرد، روسها آواز مي خواندند خيلي قشنگ، خصوصا سرود يا تصنيفي قفقازي و ارکستر آنها هم خيلي خوب بود. قونسل از من پرسيد شما الموت «شامپين» مي خوريد. گفتم ما دوغ مي خوريم که از اين «شامپين» شما خيلي گازش و سکرش بيشتر است. بسيار خنده کردند.
> پگاه دوم فروردین ۱۳۴۵ خورشیدی، در خانهای آکنده از عطر دلنواز شکوفه گلهای اقاقیا در کوچهای در جوار بازارچه «آقا» در کناره آب انبار «لالوها» محله «قوی میدان» (سوق الاغنام) خیابان سعدی جنوبی کهن شهر قزوین چشمانم به روی دنیایی تازه گشوده شد... اینک از «لحظه چشم وا کردن من، از نخستین نفس گریه»، ۵۳ بهار میگذرد.