مظفرالدین شاه و سید بحرینی
در میان سلاطین و پادشاهان ایران، حداقل در همین چند دوره اخیر، دو چهره از دیگران فاسدتر، نالایق تر و البته بسیار خرافی، بی اراده و سست عنصر بودند. در سلسله صفویه، نمونه اعلای اینان، شاه سلطان حسین بود و در عهد قاجاریه؛ مظفرالدین شاه! هرچند از شاه قاجار، یک کار نیک برجای ماند و آن هم؛ صدور فرمان مشروطه بود، اما از شاه سلطان حسین صفوی، جز بدنامی و ننگ، چیز دیگری بر تاریخ این سرزمین ثبت نگردید.
«مظفرالدين شاه مردي خرافاتي، ترسو و سست عنصر بود. جبون، مهربان، بلهوس و بهانهگير بود. بذل و بخششهاي بيجا ميكرد و به استخارههاي سيد بحريني معتقد بود و بيشتر كارها را توسط همان استخارهها انجام ميداد. شوق عجيبي به گريه داشت و مجالس روضهخواني زيادي برپا ميكرد. از رعد و برق وحشت داشت». 1

«هر وقت هوا بنای رعد و برق را می گذاشت شاه فوراً در قعر اطاق پستوئی که به هیچ جا روزنه نداشت و تاریک بود مخفی شده فورا عقب سید بحرینی و پسرهایش می فرستاد و از ترس زير عباي سيد بحريني قرار ميگرفت و دست به دامان آنها می شد، الله و لبیک می گفت. آنها یاجدا یاجدا می گفتند و شاه مثل همان ابر بهاری گریه می کرد و مشغول نذورات و بخشش می شد». 2
تاج السلطنه، دختر ناصرالدین شاه در خاطراتش در باره باورهای خرافی مظفرالدین شاه و نقش سید حسین بحرینی، آخوند مورد اعتماد شاه قاجار می نویسد: «این برادر عزیز من از رعد و برق٬ خیلی ترسناک و معتقد به جن و پری و موهومات بوده است و این سید [بحرینی] در زمان انقلاب هوا و تیرگی رعد و برق البته باید در حضور باشد و شروع به خواندن اسم اعظم و آیات نماید و به اصطلاح در مقابل طبیعت واقع باشد . مبادا خدای نخواسته صدمه به وجود مبارک اعلیحضرت همایونی وارد شود و به مناسبت همین خدمت بزرگی که نسبت به اعلیحضرت می نمود فوق العاده دارای مرحمت و حقوق گزافی بود» . 3
مظفرالدین شاه و ترس عجیب و غریب
عین السلطنه، ابعاد جالب و کمتر گفته شده ای را از ترس عجیب و غریب مظفرالدین شاه و بهره مندی سید بحرینی از مرحمت شاهانه و مواهب ملوکانه! بازگو می کند: «... خودش می گفت [در سفر اروپا] راه آهن هر وقت از تونل می گذشت، من دَمَر زیر نیمکتها می افتادم و جلوی چشم خودم را با دستمال می گرفتم گوش خود را با انگشت می گرفتم تا رد شود و من نصفه عمر می شدم. وقتی که از پل رودخانه عبور می کرد همین کارم بود. امان از وقتی که کشتی خواستم بنشینم و انگلیس بروم تمام تنم می لرزید، هوش نداشتم در یکی از اطاقهای کوچک آنقدر دمَر روی زمین افتادم تا کشتی به ساحل رسید.
یک روز در اسب دوانی طهران میان چادر نشسته بود که نظام دفیله می کرد ابری در آسمان پیدا شد و یک غرشی کرد. هنوز هم این مطلب به مردم درست معلوم نشده بود شاه فی الجمله تکانی خورد. صدای دوم شاه تکان شدیدتری به خود داد جمعی که از واقعه مسبوق بودند فوراً گفتند نقلی نیست می گذرد. رنگ از روی شاه پریده بود. باز آسمان صدا کرد این دفعه شاه از روی صندلی برخاست مثل دیوانه ها به این سمت و آن سمت چادر نگاه می کرد تا پناهی بجوید. باز نزدیکش رفته و قدری آرامش کردند. مردم همه به همدیگر نگریسته کم کم مطلب به همه معلوم شد. الحمدلله صدای رعد موقوف شد والا دفیله و سان قشون بالاخره اسب دوانی برهم خورده بود.
هر وقت در طهران رعد و برق می شد یا باد شدید می آمد تمام سکنۀ طهران متذکر شده به هم می گفتند ها بخت رو به سید آورد، چقدر پول بگیرد. دیگری می گفت کاش من یک ساعت جای او بودم. آن یکی می گفت طاقه شال است که حالا می برد. انگشتر است که حالا می گیرد. برحسب اتفاق یا اقبال سید گفته بود در آن چند سال اول سلطنت شاه بسیار هم در طهران رعد و برق شد بی اندازه هم مهیب و شدید بود». 4
عین السلطنه و سید بحرینی
خاطرات عین السلطنه، اطلاعات جالب دیگری از سید بحرینی، آخوند كوتاه قد و چاقی که با چشماني ريز و درخشان و چهرهاي سبزه و متمايل به زرد، به سرعت توانست به مدد ترس موهوم و خرافه گرایی مظفرالدین شاه، در دستگاه حکومت او جایی برای خود دست و پا کند، به دست می دهد: «سید اصلا بحرانی است و من وقتی که شیراز رفتم معلوم شد. بحران قریۀ کوچکی است در گرمسیرات فارس. طلبه فقیری بود از گرسنگی طهران آمد و از طهران تبریز رفت. خودش را بحرینی قلمداد و محض آن که غریب بود کسان ولیعهد به او التفاتی کردند و خدمت ولیعهد بردند روضه خوان شد و کم کم ترقی کرد. بعد از سلطنت دیگر برای شاه هم روضه نمی خواند. پسرش می خواند. بسیار هم بدنفس آدمی بود. کسانی که در شیراز و طهران در ایام فقر و فلاکتش از او کمک و یاری کرده بودند وقتی که نزدش می آمدند و اظهار آشنائی می کردند گردن نمی گرفت و امتناع می کرد. این را هم من در شیراز باز شنیدم در طهران هم هرگز نشد عریضه ای از کسی به شاه بدهد، یا انعامی احسانی از شاه برای فقیری، ضعیفی، درمانده ای بگیرد. هر وقت شاه به دیگران نذر می کرد، این آدم زن و دختر خودش را می گفت لخت شوند لباس پاره پاره بپوشند و نذورات را به آنها می داد و صبح برای شاه قسم می خورد فلان پول یا فلان پارچه را به کسی دادم که لخت و عریان بود و نان شب نداشت». 5
«این سید از دولت سر این رعد و برق صاحب یک اعتبار و احترام و جبروتی بود که بازدید علمای بزرگ بزرگ و شاهزادگان و وزرای محترم [نیز] هرگز نمی رفت. به قدری شال، انگشتر، طلا، نقره، خز، سنجاب، پول شاه به او داده بود که خانۀ او صندوقخانۀ او مخزن جواهرات و اشیاء قدیمی شده بود. قریۀ نهاوند [تاکستان] قزوین را به او بخشید که سالی سی هزار تومان منافع می بردند. میرزا ابوالقاسم خان مباشر آنجا، حاکم قزوین را نوکر خود حساب نمی کرد. خانه مرحوم حاجی حسین خان را در دروازه دوشان تپه برایش خرید». 6
«سید سه پسر داشت دو معمم یکی کلاهی، هر کس روزنامه خاطرات شاه را به اروپ [اروپا] خوانده باشد همه جا دیده که پس از بالها، مهمانیها، «آقا سیدحسین روضۀ خیلی خوبی خوانده» ذکر شده است. سیدحسین با کلاه و فکل و کراوات در میان راه آهن روضه ها خوانده شاه و امیر بهادر جنگ و متملقین دیگر در حضور مهماندارها و فرنگی ها گریه ها، ناله ها، ندبه ها کرده اند که صدای آنها به قول روضه خوانها به کربلا رسیده. بصیرالسلطنه پسر دیگرش پیشخدمت مخصوص بود. [قریۀ] شادمهان [از توابع بخش دشتابی شهرستان بویین زهرا] قزوین را به او بخشید. در فوت مظفرالدین شاه علی التحقیق هشتاد هزار تومان پول نقد در بانک داشت سوای جواهرات و اشیاء قیمتی دیگر. سید و پسرانش دارای دو سه کرور ملک و پول و جواهر و سایر چیزها فعلاً هستند». 7

مظفرالدین شاه همراه با سید بحرینی در شکارگاه
استخاره چاره ساز سید!
شاید خواندنی ترین بخش از نقش سید بحرینی در دربار مظفرالدین شاه، حکایت استخاره معروف سید در بازگرداندن امین السلطان از تبعید قم و تعیین دوباره او به عنوان صدراعظم است.
«امينالسلطان پس از بركناري به حالت تبعيد و تحتالحفظ رهسپار قم شد. اما شاه يكسال و نيم پس از بركناري امينالسلطان، امينالدوله را بيكفايت و نالايق تشخيص داد و در تعيين صدراعظم جديد مستاصل گرديد. او ميان حاج محسن خان مشيرالدوله سفير سابق ايران در عثماني كه مدتي رياست شوراي وزيران را بر عهده داشت، ميرزا عبدالوهاب نظام الملك والي فارس و وزير عدليه بعدي و همچنين ميرزاعلياصغر خان امينالسلطان صدراعظم بركنار شده و تبعيدي در شك و ترديد بود كه كدام يك لايقترند.
در اين ميان طرفداران امينالسلطان كه بسياري از درباريان نيز از آن جمله بودند به تلاش افتادند تا شاه را به گزينش نامبرده و بازگرداندن وي از قم متقاعد سازند. شاه پذيرفت كه ميان نظامالملك، مشيرالدوله و امينالسلطان يكي گزينش شوند. او تاكيد كرد كه طبق رفتارش پدرش (ناصرالدين شاه) بايد به استخاره متوسل شود و هيچ كس را براي انجام اين مسئوليت ديني لايقتر از «سيدعلي اكبر بحريني» نميدانست.
اطرافيان شاه به سرعت با بحريني تماس گرفته و موضوع درخواست شاه را به اطلاع وي رساندند. آنان سپس در يك تباني با بحريني از يكسو و همچنين با تشريفاتچيهائي كه همواره پشت سر شاه ميايستادند از جانب ديگر، تلاش كردند تا نقشه خود را در جريان استخاره به پيش ببرند.
ترتيب استخاره چنين داده شد كه «حكيمالملك» پشت صندلي شاه بايستد، تا اسمي را كه شاه داخل قرآن ميگذارد، ببيند. سيّد بحريني هم حين انجام تشريفات استخاره، به بالا بنگرد و از اشارة مثبت و يا منفي حكيمالملك تكليف را بداند.
روز موعود فرا رسيد و مجلس استخاره در نارنجستان بلور كه بنايي مستقّل و زيبا و در جنوب غربي ديوانخانه واقع بود، منعقد گرديد... شاه بالاي صندلي قرار گرفت و گفت تا آقاي بحريني را به حضور بخوانند. او مردي كوتاه قد و سمين (چاق) بود و چشماني ريز و درخشان و چهرهاي سبزة متمايل به زرد داشت. او بسمالله گويان و ذكركنان با ترتيبي خاصّ به حضور آمد. شاه به او گفت: آقا، بياييد روبروي من بنشينيد كه امر مهمّي در پيش است و از خداوند راه ميخواهيم.
سيّد بحريني برابر شاه روي قاليچه به زمين نشست. شاه نام يكي از افراد مورد نظر را كه بر ورقهاي جداگانه نوشته و به پشت روي ميز گذاشته شده بود برداشته، ميان اوراق قرآن قرار داد و به دست آقا سپرد.
سيّدبحريني با آداب تمام قرآن را بوسيده، به خواندن دعاي لازم پرداخت و در پايان ذكر، سر را به آسمان بلند كرد، سوي حكيمالملك نگريست و او سر را با علامت منفي بالا برد. آقا قرآن را گشود و پس از مطالعه سربرآورده، عرض كرد: آية نهي است و راه نميدهد.
شاه ورقة دوّم را لاي كلامالله نهاد و باز اشارة حكيمالملك كار خود را كرده، آية نهي آمد. بار سوّم كه نام امينالسلطان ميان اوراق مقدّس رفت، سر حكيمالملك به علامت اثبات به زير آمد و سيّدبحريني گفت: قربان، آيةامر است و بهتر از اين نميشود.
شاه بدون اينكه سخن گويد اوراق را درهم ريخت و بار ديگر نام امينالسلطان را از ميان آنها برداشته، لاي قرآن نهاد. اين مرتبه نيز اشارة حكيمالملك فهماند كه بايد آية امير بيايد و چنين شد.
شاه نفسي برآورده خيالش راحت شد و گفت: معلوم ميشود كه خداوند اينطور خواسته كه باز او بيايد. فيالمجلس امر كرد تا صدراعظم معزول را از گوشة عزلت قم بار ديگر به صدارت بخوانند». 8
مآخد:
1- شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، باقر عاقلی، جلد دوم، انتشارات گفتار.
2- روزنامه خاطرات عین السلطنه (قهرمان میرزا سالور)، جلد پنجم، به کوشش مسعود سالور، ایرج افشار، چاپ اول 1377، نشر اساطیر ایران، ص 4078.
3- خاطرات تاج السلطنه (دختر ناصرالدین شاه).
4- روزنامه خاطرات عین السلطنه (قهرمان میرزا سالور)، جلد پنجم، به کوشش مسعود سالور، ایرج افشار، چاپ اول 1377، نشر اساطیر ایران، صص 4079 و 4080.
5- همان، صص 4078 و 4079.
6- همان، ص 4078.
7- همان، ص 4078.
8- هزار و يك حكايت تاريخي، محمود حكيمي، انتشارات قلم، ج 2.
> پگاه دوم فروردین ۱۳۴۵ خورشیدی، در خانهای آکنده از عطر دلنواز شکوفه گلهای اقاقیا در کوچهای در جوار بازارچه «آقا» در کناره آب انبار «لالوها» محله «قوی میدان» (سوق الاغنام) خیابان سعدی جنوبی کهن شهر قزوین چشمانم به روی دنیایی تازه گشوده شد... اینک از «لحظه چشم وا کردن من، از نخستین نفس گریه»، ۵۳ بهار میگذرد.