نوروز با همه زيبايي‌ها و شكوه‌اش، با همه شادي‌ها و صفايش‏، روي پنهان ديگري هم دارد. روي حسرت‌ها و ناداشته‌ها، روي رخت‌هاي كهنه‌اي كه امكاني براي نوشدنشان نيست و روي...
 
آخرين روز سال كهنه، ظهر هنگام كه براي خداحافظي با دوستان به دفتر کارم مي‌رفتم با ديدن صحنه‌اي، جان و روحم به التهاب افتاد. زني ميانسال در حالي كه به دقت پيرامون خودش را مي‌پاييد تا كسي او را نبيند با شرم به كيسه‌اي از لباس‌هاي كهنه كه در حاشيه سطل زباله خيابان رها شده بود نزديك شد و به سرعت چند تكه رخت كهنه را داخل كيسه‌اي گذاشت و دور شد... شايد پسركان و دختركان خردش انتظار رخت‌هاي تازه عيد از او را مي‌كشند كه مادر اين‌چنين، صورت به سيلي گران، سرخ مي‌كند!
 
و من ماندم و دردي كه بسيار كسان از هموطنان ما در اين عيد و عيدهاي واپسين از فقر و تنگ‌دستي و ناداري برده و مي‌‌برند....
 
يادش‌بخير شاعر و روزنامه‌نگار فرهيخته عصر مشروطه، اشرف‌الدين حسینی قزويني (نسيم شمال) در شعر معروف‌اش؛ «عيد آمد و ما قبا نداريم» چه زيبا و استادانه، حسرت و آلام اين دسته از مردمان را در عيد نوروز به نظم كشيده است. شايد كه تلنگري باشد بر من و ما، از آن‌چه كه پيرامونمان مي‌گذرد و ما ديدگان خويش بر آنها فرو بسته‌ايم! 
 
اشرف الدین حسینی قزوینی معروف به نسیم شمال
 
عيد آمد و ما قبا نداريم!
 
عيد آمد و ما قبا نداريم
با كهنه قبا صفا نداريم

گرديد لباس پاره پاره 
در پيكر خود عبا نداريم

جز سنگ و كلوخ و آجر و خشت 
ما بالش و متكا نداريم

مردند تمام قوم خويشان
غم‌خوار بجز خدا نداريم
 
جز گاو براي كسب روزي
در مزرعه رهنما نداريم

آجيل و لباس و پول خوبست
اما چكنم كه ما نداريم

خوبست بساط ساز و آواز
افسوس كه ما صدا نداريم

در فصل بهار چون كنم چون
دل از غم يار خون كنم خون

عيدي بدهيد فصل عيد است
اين عيد براي ما سعيد است

جمشيد اين بساط را چيد
از جم به عجم مهين نويد است

شيرين و هفت سين بياريد
اي هموطن مرا اميد است

قليان و گلاب و نقل و شربت
با چايي لاهيجان مفيد است

طفلي كه قباي تازه دارد
در موسم عيد رو سفيد است

در فصل بهار چون كنم چون
دل از غم يار خون كنم خون

بايد شب عيد را پلو خورد
آن ماهي شور را با چلو خورد

در سال گذشته وقت تحويل
با باقلوا شكر پلو خورد

افشرده به ماهي آب نارنج
بس تازه بتازه نو بنو خورد

آن جوجه پخته را به يكدم
بلعيد،نديدمش چطور خورد

كوكوي برشته را ز بشقاب
قاپيد به حالت چپو خورد
 
اندر سر سبزه مرد زارع
اين شعر بخواند و نان جو خورد

در فصل بهار چون كنم چون
دل از غم يار خون كنم خون

صد شكر تمام شد زمستان
شد فصل بهار و عيش مستان

منقل بكشيد سوي مطبخ
كرسي ببريد از شبستان

آن سيني هفت سين را بياريد
با سبزه و سنجد و سپستان

سورنج و سماق و سركه و سير
آريد به صفحه گلستان

ريزيد شراب ارغواني
اندر بلور قدح مستان

ياد از فقرا نموده ناگاه
ديشب يكي از خدا پرستان
 
عريان و برهنه در شب عيد
مي گفت يكي از تنگدستان

در فصل بهار چون كنم چون
دل از غم يار خون كنم خون

ياران چكنم كه كس ندارم
بلبل شده ام قفس ندارم

خواهم بگريزم از زمانه
اصلا ره پيش و پس ندارم

بازار وطن شده پر ز دزد
يك شحنه و يك عسس ندارم

هر روز عوض شود وزيري
در محكمه دادرس ندارم

گلدسته باغ عقل و هوشم
من طاقت خار و خس ندارم

جز علم و ترقي و معارف
اندر دل خود هوس ندارم

عيد است براي پختن آش
پول نخود و عدس ندارم

در فصل بهار چون كنم چون
دل از غم يار خون كنم خون