بي‌تاب و شوريده حالم... چند روزي هست كه همه‌اش دوستان سفركرده‌ام را در خواب مي‌بينم و اين حال، روحم را به غليان كشانده است...

امروز از وقت نماز صبح، تا حالا كه اين چند خط را مي‌نويسم يكسره ياد "سيد رضا تفرشي" تمام فكرم را به خود مشغول كرده است. هيچ نفهميدم مسير چند ده كيلومتري خانه تا محل كارم را چطور رفتم... ۲۷ سالي مي‌شود كه ديگر در جمع ما بر زمين‌ماندگان نيست و پنج‌شنبه‌‌ها، اگر قزوين باشم در مزار شهدا حتماً به زيارت تربت مطهرش مي‌روم و گاه به گاهي هم نام و يادش، زينت افكارم مي‌شود.

اما، امروز چه شده كه تنها به او مي‌انديشم... علت‌اش را بايد پيدا مي‌كردم. جستجو مي‌كنم و برايم بسيار عجيب است كه درمي‌يابم، بيست و يكم مردادماه سالروز شهادت اوست...

انگار همين ديروز بود؛ بيست و يكم مرداد سال ۶۰. ساعت ۱۱ صبح، شهيد عزيز "مرتضي آقايي" خبر داد كه كسي را در خيابان فردوسي ترور كرده‌اند... چند دقيقه بعد هم "داود" از بيمارستان ملت (شهيد رجايي كنوني) زنگ زد؛ در جيب پيراهنش كارت شناسايي هنرستان فني پيدا شده‏، اسمش؛ "سيد رضا تفرشي"‌ست! بي‌اختيار گوشي از دستم افتاد و فقط به يادم هست كه توانستم با گرفتن گوشه ميز روي زمين بنشينم...

سيد رضا هم‌محله‌اي ما بود... سال ۵۴ يا ۵۵ بود كه همسايه ما شدند... پدر نداشت و مادرش با چه مشقت و سختي جان‌فرسايي - گاه با پختن شيريني براي اين و آن و سرخ نگاه داشتن صورت به سيلي - تنها فرزند خود را به بار نشانده بود... جواني رشيد، بلند بالا و خوش سيما كه در آن سالها، هيچگاه نديدم كه گرد عمل مكروهي بگردد تا چه رسد به حرام!

در هنرستان فني خيابان سعدي قزوين، با برادرم "برق" مي‌خواندند و در سالهاي انقلاب و بعد از آن از بروبچه‌هاي انجمن اسلامي هنرستان بود و سخت شيفته امام و انقلاب.

خرداد ۶۰، ديپلم گرفت و مترصد فرصتي براي كار و ادامه تحصيل ... يكي دو ماهي مي‌شد كه خبري ازش نداشتم و هيچگاه حتي فكرش را هم نمي‌كردم كه بعد از غائله سي خرداد، او اولين نفري باشد كه در قزوين هدف ترور كور منافقين قرار بگيرد.

ضارب‌اش كه بعدها دستگير شد، گفته بود؛
«من اصلاً او را نمي‌شناختم... ماموريت ما شناسايي سوژه‌اي براي ترور بود. […] كه رانندگي موتور با او بود از دور كه او را با ريش و قيافه مذهبي ديد، گفت: حزب‌اللهي است! بزن و من هم وقتي موتور به فاصله سه چهار متري او رسيد با كلت زدم كه تير به سرش خورد... »

از راست؛ برادرم حسين - شهيد سيدرضا تفرشي و من
(بهمن ۵۹ ‏، ارتفاعات باراجين قزوين)

يادآوري خاطرات آن روزها كه دوستان عزيز و گرانقدري چون؛ سيد رضا ‏، مرتضي آقايي و قاسم نقدي را با گلوله‌هاي جريان نفاق از دست دادم هميشه برايم سخت، تلخ و جانسوز است.

خداوند شهيد سعيد، سيد رضا تفرشي را كه امروز بيست و هفتمين سالروز شهادت اوست و مادر مومنه و مكرمه‌اش را كه چند سال بعد از شهادت مظلومانه تنها فرزندش، از داغ او تاب نياورد و به لقاء‌الله پيوست هماره در جوار رحمت واسعه‌اش ماوا دهد.