ناصرالدین شاه و اعطای لقب به حاکم مقتدر قزوین
ناصرالدین شاه در سومین سفر خود به اروپا که از ماه شعبان سال 1306 ق. تا ماه صفر 1307 ق. به طول انجامید، به هنگام عزیمت و مراجعت، چند روزی را در قزوین به سر برد و ضمن شستن خستگی سفر از تن، به بازدید از ابنیه تاریخی و اقدامات باقرخان سعدالسلطنه، حاکم وقت قزوین در توسعه و آبادانی این شهر پرداخت. شاه قاجار - آنگونه که در خاطراتش بازتاب یافته است - آنچنان از اقدامات باقرخان دچار شعف شد که پیش بینی کرد؛ «ان شاءالله قزوین یکی از شهرهای معظم خواهد شد».
براساس آنچه در خاطرات روزنوشت ناصرالدین شاه درج شده، دومین روز اقامت شاه قاجار در دارالسلطنه قزوین، به حضور او در مراسم آتش بازی که به افتخارش برگزار شده بود، اعطای لقب «سعدالسلطنه» به حاکم مقتدر قزوین و همچنین بازدید از مهمانخانه بزرگ دارالسلطنه گذشت. ناصرالدین شاه در خاطرات روز جمعه 18 شعبان 1306 ق خود نوشته است:
«امروز همه اش در کلاه فرنگی بودیم، نهار را در کلاه فرنگی خوردیم. امین السلطان، عزیزالسلطان، پیشخدمت ها همه بودند... بعد از نهار جا انداختند، دراز کشیدم، مهدی خان کاشی کتاب می خواند خوابم ببرد، بعد عزیزالسلطان آمد ما را بیدار کرد. برخاستم... امشب هم خیابان جلو آلاقاپو را آقاباقرخان چراغان کرده است و آتشبازی چیده است. امروز لقب سعدالسلطنه به آقاباقرخان التفات شد و عصر قورق شد، زن ها آمدند، خواجه ها عمارت نادری و باغ بزرگ بیرون را قورق کردند. با زن ها رفتیم همه را در کمال قشنگی چراغان کرده بودند. جلو درِ آلاقاپو را تجیر کشیده بودند. زنها پشت تجیر ایستادند آتشبازی را تماشا کردند من رفتم بالای پشتِ بام، یعنی بالای آلاقاپو، مجدالدوله، قهوه چی باشی، آقادائی، عزیزالسلطان [و] آقا عبدالله، بالا پیش من بودند. امین السلطان هم آخر آمد. آتشبازی و چراغان بسیار خوبی بود. قندیل و فانوس و چراغ نفتی زیادی بود. آتشبازی هم به قدر یک ساعت طول کشید. موزیکان چی ها می زدند. بعد از آتشبازی خواجه ها حرم را برند اندرون. ما آمدیم پائین، همین طور پیاده با امین السلطان و عزیزالسلطان و مجدالدوله و سایرین رفتیم تا مهمانخانه، چراغ نفتی زیادی آویزان کرده بودند... خیلی رفتیم، تا مهمانخانه راه خیلی دور بود، رسیدیم به مهمانخانه... چراغان از مهمانخانه خوب تماشا دارد مثل یک رود آتش. در حقیقت خیلی خوب چراغان کرده بودن، مثل چراغهای فرنگستان بود.
توی تالار مهمانخانه شیرینی و میوه و پیشکش زیاد چیده بودند. نشستیم پرتقال خوردیم. عزیزالسلطان هم پرتقال خورد. حقیقتاً این مهمانخانه عمارت بسیار عالی [و] خوبی است که این طور مهمانخانه در فرنگ کمتر دیده می شود. قلیان مهمانخانه [را] هم کشیدیم. این مهمانخانه بیست کالسکه دارد که هر کدام لایق نشستن امپراطور است. بعد چون راه دور بود سه تا کالسکه از مهمانخانه آوردند. اول عزیزالسلطان نشست، رفت. بعد ما هم سوار شدیم، راندیم وارد عمارت شدیم. شام را دیر خوردیم. الحمدالله خوش گذشت».
> پگاه دوم فروردین ۱۳۴۵ خورشیدی، در خانهای آکنده از عطر دلنواز شکوفه گلهای اقاقیا در کوچهای در جوار بازارچه «آقا» در کناره آب انبار «لالوها» محله «قوی میدان» (سوق الاغنام) خیابان سعدی جنوبی کهن شهر قزوین چشمانم به روی دنیایی تازه گشوده شد... اینک از «لحظه چشم وا کردن من، از نخستین نفس گریه»، ۵۳ بهار میگذرد.