
کاروانسرایی در حاشیه روستای «آق بابا» در کیلومتر ۲۴ جاده قزوین - رشت
ژنرال الکسای نیکلایویچ، افسر برجسته ارتش روسیه تزاری در سال ۱۸۶۵ م [برخی به اشتباه ۱۸۹۵ ذکر کرده اند] به عنوان فرستاده ویژه روسیه، برای تسلیم پیام تزار به ناصرالدین شاه قاجار به ایران سفر کرد. در این سفر، پاول یاکوولویچ نقاش روس نیز همراه او بود. آنها از طریق دریای خزر به ایران رسیدند و از بندرانزلی تا تهران را زمینی طی کردند. نگارگر شهیر روس، با بهره گیری از این سفر، در مدت اقامت خود در ایران به مدد هنر نقاشی آبرنگ خود، تصاویری بدیع و دیدنی از عمارت ها و فضاهای شهری ایران ِ دوره قاجاریه خلق کرد.
در ادامه، تعدادی از نقاشی های چشم نواز «پاول یاکوولویچ» که هم اکنون در موزه ارمیتاژ شهر سن پترزبورگ نگهداری می شود از منظر نگاه زیبابین دوستان عزیز می گذرد.
ادامه مطلب

مراسم سالروز کشف حجاب اجباری در قزوین - سال ۱۳۱۷ شمسی
براساس ابلاغ دولت به فرمانداران، مسوولان محلی موظف بودند در سالروز کشف حجاب مراسم جشن متعددی را در سطح شهرهای کشور برگزار کنند. در قزوین، این مراسم همزمان با سومین سالروز کشف حجاب در ۱۴دی ماه سال ۱۳۱۷ شمسی در منزل «حاج سید محمد مرتضوی» از معتمدین صاحب نام این شهر برگزار شد. صاحب خانه، اختیاری در برگزاری مراسم نداشت و اختناق و دیکتاتوری رضاخانی آنگونه بود که کسی را یارای مخالفت با دستورات ابلاغی از مرکز نبود.

کوک زده ای
چشم هایت را به انتظار
و من چه بی تاب پروازم
در قفس ِ عُزلت خویش!
۲۷ اُردیبهشت ۹۱

خون گریست
چشم های تبدار آسمان
وقتی شاهد ضربه ی «سیلی» شد
در آن کوچه ی بی قرار!
۵ اردیبهشت ۹۱
ایام شهادت حضرت صدیقه طاهره، فاطمه زهرا سلام الله علیها تسلیت باد.
امینه اقدس، یکی از همسران ناصرالدین شاه برادری داشت که در ابتدا غلامبچه اندرون بود اما بعدها لقب امین خاقان گرفت و فراشباشی مخصوص شاه شد. پسر این شخص، یعنی برادرزاده امینه اقدس، غلامعلیخان عزیزالسلطان معروف به ملیجک است.
غلامعلیخان عزیزالسطان در کودکی به دربار راه پیدا میکند و مهر او به دل شاه مینشیند و شاه از همان کودکی او را در دامان خود بزرگ میکند و از فرزندان خود نیز بیشتر به او محبت میکندُ اما واقعیت این است که هیچ کس به درستی نمیداند که دلایل علاقهمندی شاه به ملیجک چه بود درحالیکه شخص شاه فرزندان و نوههای زیبای زیادی داشت.
محسن میرزایی روزنامه نگاری که ۳۰ سال از عمرش را پای تدوین و تالیف و ویراستاری روزنامه خاطرات ملیجک گذاشته و حالا در آستانه هشتاد سالگی امیدوار است این کتاب سندی برای نسلهای آینده باشد بر این باور است؛ «ملیجک دلقک شاه نبود و تنها بر اساس برخی عقاید خرافی آن روزگار به نوعی برای پادشاهی چون ناصرالدین شاه، فرد خوشیمنی بود».
ادامه مطلب

مدینه منوره، مقابل مسجد النبی، حرم مطهر حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی (ص) و در جوار قبرستان مظلوم «بقیع» - ۱۲ فروردین ۹۱
کاش نسیمی بودم
شتابان می وزیدم هر صبح
بر پلکهای بسته ی تو
شاید به گشودنش
شب می رفت از دل من!
2۱ فروردین 91

کارخانه آرد ابریشمی یا «آرد ایران» در بیرون دروازه شیخ آباد قزوین
قزوین از دیرباز، جایگاه معتبری در صنعت ایران زمین داشته است. شاید قدیمی ترین سندی که می توان با استناد به آن، این جایگاه را مورد توجه قرار داد، گزارشی است که «سر جان ملکم» در سال 1800 میلادی در باره وضع تولیدات صنعتی ایران و از جمله قزوین ارایه داده است.
وی در این گزارش آورده است؛ «کالاهای تولیدی ایران که مورد نیاز تمام نواحی امپرتوری است عبارتند از؛ انواع مختلف ابریشم، پارچه های پنبه ای ضخیم، پارچه های کم رنگ و پر رنگ، قالی، نمد، پارچه های پنبه ای، شال کرمان، پارچه های زری و غیره، شمشیر و سایر سلاح های نظامی، زین و ساز و برگ اسب، چرم، آلات شیشه ای، پوست گوسفند و بره، وسایل آهنی، اجناس طلایی و نقره ای و میناکاری».
ادامه مطلب
در يکي از روزهاي تابستاني، رضاشاه به طور سرزده وارد هنگ جمشيديه شد. سواران براي آموزش و تعليمات به خارج رفتهبودند. شاه قدم زنان وارد آشپزخانه شد. گروهبان نگهبان، گروهباني زرنگ و باهوش، اهل اصفهان بود. شاه از وي پرسيد: ناهار سربازان چيست؟ گروهبان جواب داد: قربان، آبگوشت!
شاه قدري جلوتر رفت و دستور داد تا سيني را از روي ديگ بردارند تا آبگوشت را ببيند و از طعم و رنگش مطلع شود. همين که سيني را بلند کردند شاه با نهايت تعجب ديد که عدس پلوست. با عصبانيت رو به گروهبان کرد و گفت: مردک اينکه آبگوشت نيست، عدسپلوست. گروهبان اصفهاني بدون اينکه خود را ببازد. با لهجة مخصوص اصفهاني خود گفت: قربان، ديگه چه بهتر!
- خاطرات رضاشاه (مجموعه مقالات) ج ۲ .تهران ۱۳٤۳، ص۲۹

وزیدن گرفت «بهـار»
از پس ِ فصل ســرد
زمین خفته چشم گشود
و به «عشــق» نشست!
۲۹ اسفند ۹۰

عقربک ها
سرخوشانه می رقصند و من
تب دار بی تاب ِ لحظه ی دیدارم!
۲۰ اسفند ۹۰

شهریور 67 ، اندک روزهایی از پایان جنگ سپری شده بود که نخستین بار به دیدار سیمین دانشور رفتم. ملاقات را دوستی فراهم کرده بود که بنا به بود به اتفاق او، برنامه ای برای سالمرگ جلال آل احمد برگزار کنیم. ساده و بی ریا ما را پذیرفت و برایمان از جلال گفت. انگار همین دیروز رفته است جلال و او هنوز سوگوار رفتن اوست. نام جلال که می آمد، حلقه می زد اشک در چشم هایش و چه عاشقانه خاطرات سالها زندگی اش را با او واگویه می کرد.
ادامه مطلب

